سفارش تبلیغ
صبا
























جهادی

دل با قامت شکسته نماز میخواند

 اما من دیگر تاب شنیدن مناجاتهایش را ندارم

آخر صدای مناجاتش قرار از من میرباید

 با دیدن چشمان پر غمش نفس برای ماندن بیقراری میکند مدت هاست صورتش را از من پنهان می کند

 تا مباد با دیدنش جان از جسم خاکی ام سفر کند

این حیای اوست که شرم مرا دو چندان میکند

 سر بر آسمان غیرت میبرم و دعایش میکنم 

از خدا میخوام جان مرا بستاند

 تا بیش از این شاهد جان کندن دل به خون نشسته ام نباشم 

کاش میتوانستم برایش مرهمی باشم

اما این خواسته اوست که به تنهایی زیر بار سنگین غمش بماند 

 اما نمیداند پلک های من خسته تر از آن است که منتظر صبحی دیگر باشد 

 روزهاست با وعده امشب که لیله القدر است آرامش کرده ام

اما نمیدانم چرا اکنون پای رفتنم سست شده است

 اما باز این نگاه غریب و زانویی که از غم بغل گرفته عزم مرا جزم میکند

 پس کاسه ای شیر به دست میگیرم وراهی خانه باب المراد میشوم

شاید پدرمان راهی برای آرامش و غربت این دل بی قرار بیابد

 آخر این یتیم نوازی او همیشه مرا آرام کرده

تا روزگار بر من بی مهری میکند این آغوش پر مهر اوست که برایم مأمن میشود

 و حال میرم تا شفای دل بی پناهم را در این واپسین روز از او بخواهم

 به او خواهم گفت که کاش زینبت هم چاه میداشت

 اصلا شاید او چاه غربتش را به من بدهد

شاید ....


نوشته شده در یکشنبه 90/5/30ساعت 7:21 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |

عجب حکایتی است این غربت که قامت موج را میشکند!!!

 رنگ بر روی گل سرخ نمانده

و نور چشم ستاره را خاموش کرده است

این روزهاقلبم از تپش فرو افتاده و نفس درون سینه ام غریبی میکند

 گویا عزم سفر کرده از من میخواهد از اسارت خویش رهایش سازم

اما نمیداند من مشتاق تر از اویم به این سفر لیک نمیدانم چرا احتضارم اینقدرطولانی شده است !!!

تو از من صبر میخواهی اما میدانی که نمیتوانم .....

من یارای مهار اسب سرکش اشک،در پشت سد پلکهایم را ندارم

 درون سینه ام آتشی پنهان است که سنگ را آب میکند چه رسد به دل...

در این روزهای غریب که تو مرا به خاموشی میخوانی اما من نمیخواهم از این حال غریب جدا شوم 

 تو میخواهی داروی تلخ صبر را جرعه جرعه سر بکشم اما از دل من غرق در دریای بیخبری هستی

تو از من صبر میخواهی اما نمیدانی که مرا صبر نمانده پس چگونه تسلیم مرگ نشوم وقتی هیچ راهی برایم نمانده است....

بسان ماهی کوچکی که بر خاک افتاده و جان میدهد دارم دست و پا میزنم ولی.....

  به خدایی پناه میبرم که لنگرکشتی وجود در همه طوفانهاست 

 دل دست بر زانوی توکل می گذارد و آهنگ ایستادن میکند کمکش میکنم

اما او که می ایستد من فرو میریزم

از حضور بی رحم طوفان نگاهت 

 زمین زیر پایم خالی می شود

با جسمی تب دار به قامت خمیده دل تکیه میزنم او که نیاز مرا فهمیده شانه اش را جلو می آورد تا پناه اشک هایم باشد

ا ی امیر دلهای بی قرار!!دل محتاج دست ولایی توست تا از تپش نایستد

پس نگاه خدایی ت را از من دریغ مکن 

  « یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله یَجزِی المتصدقین .»

 

ای عزیز مصر ! ما و نزدیکان ما را سختی فرا گرفته است و با کوله باری تهی به پیش تو آمده ایم ، پیمانه هامان را پر کن و بر ما مرحمتی کن . می دانی که خداوند تصدق دهندگان و بخشندگان را پاداش می دهد.


نوشته شده در دوشنبه 90/5/10ساعت 3:26 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |


Design By : Pichak