سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
جهادی
























جهادی


 


 


رشته نازک جانم را ببر دیگر طاقت ماندن ندارم اخر از این جان سوخته چه میخواهی؟             


حال که از درگاه خودت مرا میرانی، میخواهم داغ جوانی ام را به دل زمینیان بگذارم  


میخواهم اول ارزوهایم را ذبح کنم بعد خودم را


 


 و تو ای مرگ چرا از من روی برمیتابی ؟


چرا از من میگریزی ؟


من به تو مشتاق ترم تا شبه رجال زمین(سایه زمین)


 نمیخواهم بیش از این مسحور وعده های شوم زمین باشم.


 قلبم مالا مال از درد شده پاهایم تحمل جسمم را ندارند


 روحم برای مفارقت از تن بی تابی میکند


تو میگویی مایوس نباش که ناامید از رحمت حق رانده شده است


 و من میگویم من هم رانده شده ام


 همان زمانی که تو را با بی رحمی از من ستاندند و تو هیچ نکردی


 از بی تو بودن خسته شده ام احساس میکنم به نقطه نون پایان رسیده ام


 یعنی من تمام شده ام 


تمام


 


 


 


 


نوشته شده در پنج شنبه 10/1/91ساعت 5:38 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |

آرام آرام در خود می شکنم بال آسمانی ام  غرق در خون است


میخواهم مرا به حرم آسمانیت باز گردانی دیگر نمیخواهم مسافر زمین باشم


زمین پر از خار و خاشاک ست و پای نحیف زمینیِ ِ من توان راه رفتن بر آن را ندارد


دیشب تا صبح اسیر در چاهی بودم و منتظر تا شاید کاروانی برای آب برداشتن گذارشان بر چاه بیفتد


 اما من اگر نجات یابم  نمیخواهم عزیز مصر بشوم میخواهم به کنعان به نزد یعقوب بروم تا عمری خدمتش کنم


 اما نه !میترسم  !


ترس  از نگاه شماتت بار برادرانم مرا در چاه ماندگار می کند


 تا صبح ضجه زدم پیش ترها  که زمینی نبودم تاب ضجه هایم را نداشتی


کاش مسافر زمینم نمی کردی


 کاش خواسته ام را اجابت نمی کردی


کاش برای همیشه در جوار خودت ماندگارم می کردی


یادت هست همیشه متکایم ابر بود و ستاره هم بازیم؟!


یادت هست صدای قهقه شادی ام آسمان را پر می کرد؟!


دلم برای لالایی های آسمانی ات تنگ شده


کاش مهر زمین به دلم نیفتاده بود


آخر وقتی شنیدم نجوایی خوشحال از خوبی های زمین می گفت من هم مشتاق شدم


دیگر آسمان برایم بی رنگ شده بود


شور و نشاطم را مـِهِر زمین خاموش کرده بود


 همه آسمانیان  می دانستند دل در گرو مهر زمین داده ام


 خموشیم را خوب می فهمید ند


که تو مرا پیش خودت خواندی جویای حالم شدی


 در جواب آرام گفتم :میخواهم مسافر زمین بشوم ،یک مسافرت کوتاه زودهم  برمیگردم


و تو از سختی زمین گفتی، از ناسپاسی اش ، از عداوتش،از شکستن بال و زمین گیر شدنم


اما من باز اصرار کردم گفتم که خطر را میشناسم


تو که اصرار مرا دیدی گفتی: قبول اما فقط یک شب


گفتم : قبول


و خوشحال از زمینی شدن به زمین آمدم


اما حال که در چاه غربت تا صبح زمین گیر شدم


حال که زمینیان صدای کمک مرا می شنوند و اما از ترس پسران یعقوب اجابتش نمیکند


 از تو میخواهم مرا به آسمان باز گردانی


یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه


 


 


نوشته شده در دوشنبه 28/9/90ساعت 11:36 صبح توسط خادم جهادی نظرات ( ) |

من محکوم هستم که جام زندگی را سر بکشم


دیگر حتی تو هم نمیتوانی روح زخمی مرا آرام کنی .


.اصلا یاد تو برایم بغض را تداعی میکند و شکستن را و این تنها مفهوم خاطره ی توست


..هر چه بیشتر تقلا میکنم


نفس بی قرار تر می شود و جان بی رمق تر...


کاش میشد به همان لحظه ای از ازل برگردم که روحم مشتاق زمین آمدن بلی میگفت و خبرش میکردم


 از این که روح اسمانی ام رازمین ،ماندگار میکند


حال بین زمین و اسمان تقلا میکنم 


نه میتوانم زمینی بشوم و آرزوی آسمان را به باد بسپارم


 و نه میتونام آسمانی بشوم و خاطره ی زمین را بفراموشی بسپارم ...


کاش این لحظه آخر مهر زمین بر دلم نیفتاده بود ....


کاش یادم نمیرفت زمکین کارش دل ستاندن است ...


کاش میدانستم دل بستن به گل مرداب مرا در مرداب نفس غرق میکند


نوشته شده در چهارشنبه 20/7/90ساعت 5:10 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |

دل با قامت شکسته نماز میخواند


 اما من دیگر تاب شنیدن مناجاتهایش را ندارم


آخر صدای مناجاتش قرار از من میرباید


 با دیدن چشمان پر غمش نفس برای ماندن بیقراری میکند مدت هاست صورتش را از من پنهان می کند


 تا مباد با دیدنش جان از جسم خاکی ام سفر کند


این حیای اوست که شرم مرا دو چندان میکند


 سر بر آسمان غیرت میبرم و دعایش میکنم 


از خدا میخوام جان مرا بستاند


 تا بیش از این شاهد جان کندن دل به خون نشسته ام نباشم 


کاش میتوانستم برایش مرهمی باشم


اما این خواسته اوست که به تنهایی زیر بار سنگین غمش بماند 


 اما نمیداند پلک های من خسته تر از آن است که منتظر صبحی دیگر باشد 


 روزهاست با وعده امشب که لیله القدر است آرامش کرده ام


اما نمیدانم چرا اکنون پای رفتنم سست شده است


 اما باز این نگاه غریب و زانویی که از غم بغل گرفته عزم مرا جزم میکند


 پس کاسه ای شیر به دست میگیرم وراهی خانه باب المراد میشوم


شاید پدرمان راهی برای آرامش و غربت این دل بی قرار بیابد


 آخر این یتیم نوازی او همیشه مرا آرام کرده


تا روزگار بر من بی مهری میکند این آغوش پر مهر اوست که برایم مأمن میشود


 و حال میرم تا شفای دل بی پناهم را در این واپسین روز از او بخواهم


 به او خواهم گفت که کاش زینبت هم چاه میداشت


 اصلا شاید او چاه غربتش را به من بدهد


شاید ....


نوشته شده در یکشنبه 30/5/90ساعت 7:21 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |

عجب حکایتی است این غربت که قامت موج را میشکند!!!


 رنگ بر روی گل سرخ نمانده


و نور چشم ستاره را خاموش کرده است


این روزهاقلبم از تپش فرو افتاده و نفس درون سینه ام غریبی میکند


 گویا عزم سفر کرده از من میخواهد از اسارت خویش رهایش سازم


اما نمیداند من مشتاق تر از اویم به این سفر لیک نمیدانم چرا احتضارم اینقدرطولانی شده است !!!


تو از من صبر میخواهی اما میدانی که نمیتوانم .....


من یارای مهار اسب سرکش اشک،در پشت سد پلکهایم را ندارم


 درون سینه ام آتشی پنهان است که سنگ را آب میکند چه رسد به دل...


در این روزهای غریب که تو مرا به خاموشی میخوانی اما من نمیخواهم از این حال غریب جدا شوم 


 تو میخواهی داروی تلخ صبر را جرعه جرعه سر بکشم اما از دل من غرق در دریای بیخبری هستی


تو از من صبر میخواهی اما نمیدانی که مرا صبر نمانده پس چگونه تسلیم مرگ نشوم وقتی هیچ راهی برایم نمانده است....


بسان ماهی کوچکی که بر خاک افتاده و جان میدهد دارم دست و پا میزنم ولی.....


  به خدایی پناه میبرم که لنگرکشتی وجود در همه طوفانهاست 


 دل دست بر زانوی توکل می گذارد و آهنگ ایستادن میکند کمکش میکنم


اما او که می ایستد من فرو میریزم


از حضور بی رحم طوفان نگاهت 


 زمین زیر پایم خالی می شود


با جسمی تب دار به قامت خمیده دل تکیه میزنم او که نیاز مرا فهمیده شانه اش را جلو می آورد تا پناه اشک هایم باشد


ا ی امیر دلهای بی قرار!!دل محتاج دست ولایی توست تا از تپش نایستد


پس نگاه خدایی ت را از من دریغ مکن 


  « یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله یَجزِی المتصدقین .»


 


ای عزیز مصر ! ما و نزدیکان ما را سختی فرا گرفته است و با کوله باری تهی به پیش تو آمده ایم ، پیمانه هامان را پر کن و بر ما مرحمتی کن . می دانی که خداوند تصدق دهندگان و بخشندگان را پاداش می دهد.


نوشته شده در دوشنبه 10/5/90ساعت 3:26 عصر توسط خادم جهادی نظرات ( ) |


Design By : Pichak